تبليغاتX
نا نوشته ها


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 21:55  توسط عظیم   | 



خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ی ویران

یارب بستان داد فقیران ز امیران

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ی ایام بتر کن

اندر جلوی تیرعدو سینه سپر کن

از دست عدو ناله ی من از سردرد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 21:28  توسط عظیم   | 



 

گوش اگر گوش تو

ناله اگر ناله من

آنکه البته بجایی نرسد

 فریاد

است

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 14:6  توسط عظیم   | 



 

اگر نمیتوانی شریک زندگی ام باشی  

 لااقل همسایه ام باش

تا  یک دیوار را با هم شریک باشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 14:31  توسط عظیم   | 



گل خورشید وا می شد
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم میداد
شب تیره سفر می کرد
جهان ازخواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شکوهش می شکست آنگه
 خموشی شبانگاه دژم رفتار
 و می آراست
 عروس صبح رازیبا
 وی می پیراست
جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا
و برق شادمانیها
به هر بوم و بری رخشید
 جهان آن روز می خندید
 میان شعله های روشن خورشدی
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
 می دیدم در آن رویا و بیداری
 هنوز آرام
 کنار بستر من مام
 مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سرشکی می فشانم من به یاد مادر ناکام
دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
 دریغا صبح هشیاری
 دریغا روز بیداری
  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 15:26  توسط عظیم   | 



از انسانها غمي به دل نگير؛

زيرا خود نيز غمگين اند؛

با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند

زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند؛

 پس دوستشان بدار اگر چه

دوستت نداشته باشند

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 22:51  توسط عظیم   | 



دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی دلش برای دلم میسوخت

ومهربانی را نثار م می کرد

دلم برای کسی تنگ است....

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 22:46  توسط عظیم   | 



گل خورشید وا می شد
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم میداد
شب تیره سفر می کرد
جهان ازخواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شکوهش می شکست آنگه
 خموشی شبانگاه دژم رفتار
 و می آراست
 عروس صبح رازیبا
 وی می پیراست
جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا
و برق شادمانیها
به هر بوم و بری رخشید
 جهان آن روز می خندید
 میان شعله های روشن خورشدی
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
 می دیدم در آن رویا و بیداری
 هنوز آرام
 کنار بستر من مام
 مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سرشکی می فشانم من به یاد مادر ناکام
دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
 دریغا صبح هشیاری
 دریغا روز بیداری
  

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 21:35  توسط عظیم   | 



شبی آرام چون دریا بی جنبش
 سکون ساکت سنگین سرد شب
 مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
 دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
 من اما دیگر از هر خواب بیزارم
 حرامم باد خواب و راحت و شادی
 حرامم باد آسایش
 من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
 سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
دوران شور و شادمانیها
 خوشا آن روزگار کامرانیها
 به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
 به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
 منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
 در ان دوران
نه دل پر کین
نه من غمگین
 نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
 آن دوره آرامش و شادی
 دریغ از روزگار خوب آزادی
 سر آمد روزگار کودکی اینک دراین دوران دراین وادی
 نه دیگر مام
 نه شهر آرام
 دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
 و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
تو اما مادر من مادرنکام
 دلت خرم روانت شاد
که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
 و جز روح تو این روح ز بند آزاد
مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
نبودم این چنین تنها
 و ما در دل شبها
 برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
 و من خاموش
سراپا گوش
 و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت       حمید مصدق
+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 14:32  توسط عظیم   | 






+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:9  توسط کاوه  |